اکنون موقعیتی ایجاد شده تا حسابهایمان را با ایده آلیسم تصفیه کنیم ، اگرچه این پرونده ای تا ابد باز برای ما می ماند .گفتیم که ایده آلیسم اگرچه کاشف امر درونی شده یا حافظه بود اما در پایان آن را دود کرد و به هوا داد .هگل معتقد بود که گور عیسی از این جهت خالی بود که عیسی در کالبد مسیح ، در تمامیت خودش روح شد و در قالب کلیسا و روح القدس ( روح خدا ) به ابدیت پیوست .مسیح از آن جهت گوری ندارد که ایده آلیسم ، استخوانهای به جا مانده از او را نمی بیند .ایده الیسم استخوان را فراموش می کند ، همان جسدی که همواره سخت ایستی می کند و باقی می ماند .
پرسید ؛ آیا پس از اینکه مردیم این استخوانهای فروپاشیده دوباره زنده می شوند ؟
خطای ایده آلیسم این بود که سرنا را از سر گشادش می نوازد .انکه می میرد یک مشت استخوان و گوشت متعفنی است که برای ابد آنچه به یادگار مانده را در خود حفظ می کند .ایده الیسم اگر چه کاشف این ثبت بود اما با از دست دادن واقعیت این استخوان تحت عنوان روحانی شدنش ( سوژه ) این بازمانده یا بقیه الله را از دست داد .
این جسد ، این استخوان بازمانده در گور ، همان حافظه ای است که ایده الیسم آن را نادید گرفت ، ایده الیسم این استخوان را هم می خورد ، برای همین است که ایده آلیسم مرگ را به حساب نمی اورد ، اما آیا تنی که روزهای آخر عمر از تنگی نفس ناشی از پنومونی زجر می کشید ، خطی بر یک عمر اندیشه خطا نکشید ؟ ( اشاره به پنومونی یا سینه پهلوی هگل که باعث مرگ او شد ) .
از حق نگذریم ایده الیسم نه تنها ما را با مفهوم میراث ( که اسمش را تاریخ می گذارد ) آشنا کرد بلکه در این خطای پایانی اش هم برای ما یادگاری گذاشت .بدون ایده الیسم ما معیار یا مبنایی برای داوری نداشتیم .داوری که بر اساس این امر ثبت شده و به حساب آمده انجام می گیرد .
این اندیشه رخداد بود که ما را راهبر به فهم و کشف این خاطره تحت عنوان باقیمانده ، شد .
رخداد نه تنها مکان و لوکوس این داوری هست بلکه این داوری تنها بر محاسبه امر ثبت شده یا حفظ شده انجام می گیرد .
پس نیاز است که هم از امر اگزیستانس فراتر برویم ( چون پرونده اگزیستانس دازاین با مرگ بسته می شود و این استخوان را ، امر ثبت شده را از دست می دهد ) و هم از ایده آلیسم ،چون ایده الیسم پرونده سوژه را حتی زودتر از اندیشه اگزیستانس می بندد .اگر ایده آلیسم امر مسیانیک را از دست می دهد ، در اندیشه اگزیستانس این بدون محتوی است ، اگر گور ایده آلیست خالی است ، اگزیستانسیالیست ، گوری ندارد .
بر این اساس ما اینجا با مازاد استخوانی سرو کار داریم ( در این گور ) که آنچه بر سوژه رفته را ثبت کرده و داوری هم اتفاقا داوری همین استخوان است .داوری ، داوری بدن است و رنج یا لذتی که این تن می برد.
پس می توان از رخداد امر واقع سخن گفت و نیز امر درونی شده یا سوژه ، سوژه ای که در نهایت چند تکه استخوان برجای می گذارد .داوری ، داوری عادلانه استخوان های باقیمانده است .
پرسید ؛ آیا پس از اینکه مردیم این استخوانهای فروپاشیده دوباره زنده می شوند ؟
خطای ایده آلیسم این بود که سرنا را از سر گشادش می نوازد .انکه می میرد یک مشت استخوان و گوشت متعفنی است که برای ابد آنچه به یادگار مانده را در خود حفظ می کند .ایده الیسم اگر چه کاشف این ثبت بود اما با از دست دادن واقعیت این استخوان تحت عنوان روحانی شدنش ( سوژه ) این بازمانده یا بقیه الله را از دست داد .
این جسد ، این استخوان بازمانده در گور ، همان حافظه ای است که ایده الیسم آن را نادید گرفت ، ایده الیسم این استخوان را هم می خورد ، برای همین است که ایده آلیسم مرگ را به حساب نمی اورد ، اما آیا تنی که روزهای آخر عمر از تنگی نفس ناشی از پنومونی زجر می کشید ، خطی بر یک عمر اندیشه خطا نکشید ؟ ( اشاره به پنومونی یا سینه پهلوی هگل که باعث مرگ او شد ) .
از حق نگذریم ایده الیسم نه تنها ما را با مفهوم میراث ( که اسمش را تاریخ می گذارد ) آشنا کرد بلکه در این خطای پایانی اش هم برای ما یادگاری گذاشت .بدون ایده الیسم ما معیار یا مبنایی برای داوری نداشتیم .داوری که بر اساس این امر ثبت شده و به حساب آمده انجام می گیرد .
این اندیشه رخداد بود که ما را راهبر به فهم و کشف این خاطره تحت عنوان باقیمانده ، شد .
رخداد نه تنها مکان و لوکوس این داوری هست بلکه این داوری تنها بر محاسبه امر ثبت شده یا حفظ شده انجام می گیرد .
پس نیاز است که هم از امر اگزیستانس فراتر برویم ( چون پرونده اگزیستانس دازاین با مرگ بسته می شود و این استخوان را ، امر ثبت شده را از دست می دهد ) و هم از ایده آلیسم ،چون ایده الیسم پرونده سوژه را حتی زودتر از اندیشه اگزیستانس می بندد .اگر ایده آلیسم امر مسیانیک را از دست می دهد ، در اندیشه اگزیستانس این بدون محتوی است ، اگر گور ایده آلیست خالی است ، اگزیستانسیالیست ، گوری ندارد .
بر این اساس ما اینجا با مازاد استخوانی سرو کار داریم ( در این گور ) که آنچه بر سوژه رفته را ثبت کرده و داوری هم اتفاقا داوری همین استخوان است .داوری ، داوری بدن است و رنج یا لذتی که این تن می برد.
پس می توان از رخداد امر واقع سخن گفت و نیز امر درونی شده یا سوژه ، سوژه ای که در نهایت چند تکه استخوان برجای می گذارد .داوری ، داوری عادلانه استخوان های باقیمانده است .


No reviews yet.